حرف هایی که بغض می شود
سلام به همه دوستای خوبم! این روزا اتفاق خاصی نیفتاده و به قول اون آهنگه همه چی آرومه.... امیدوارم همیشه باشه. البته از دیشب تا حالا همسرم یه گرفتاری کاری پیدا کرده که فکرش رو مشغول کرده. منم همینطور. چون من و همسرم همکاریم و حسابی از مشکلات کاری هم با خبریم. کلاس یوگا رو با عشق فراوان ادامه می دم. واقعا عاشق این ورزشم و خیلی تاثیر داره . هم بر روح و هم جسم. یه جور آرامش خاصی توی دل و ذهن آدم می شینه که من واقعا احساسش می کنم. اگه دور و برتون این کلاس هست حتما برین. قول می دم شما هم عاشقش بشین. توی این دوره و زمونه شلوغ و پر از استرس به نظر من آرامش یکی از بهترین نعمت هاییه که می تونه نصیب آدم بشه و من سعی می کنم که به دست بیارمش و حفظش کنم. یه جور تمرین کردنه. راستی دوست باردارم هم خوبه و حسابی توی کلاس با بچه اش شوخی می کنیم و می خندیم. پ.ن: نظر به پست قبلی باید بگم که من الان واقعا قصد بچه دار شدن ندارم. باید مدت زیادی بگذره تا همه چی به ثبات برسه و من از زندگیم مطمئن بشم. راستش گاهی فکر می کنم که نکنه این روزا بازم موقتی باشه. هرچند که سغی می کنم بد فکر نکنم. اما واقعا احساس می کنم هنوز برای ما زوده. با اینکه خودم در آستانه ٢٩ سالگی هستم و همسرم عید امسال ٣٢ ساله می شه. اما فکر می کنم اگر دیر بچه دار بشیم و پدر و مادر خوبی باشیم خیلی بهتره. مگه نه؟ یکی از دوستای خوبم باردار شده. اول بهمن می شه یه ماهش. به قول خودش هنوز یه عدسه. ولی وقتی توی کلاس یوگا برای ریلکسیشن دراز می کشیم ، همه حواسم می ره پیش این عدس. مجسمش می کنم که چه طور داره جون می گیره. واسه همین امروز که دوستم گفت نمیاد کلاس ته دلم یه کم خوشحال شدم که می تونم ریلکس کنم و یوگام به هم نریزه. پیش خودم فکر می کنم الان دوستم چه حسی داره؟ داره مادر می شه. پریروز بهش گفتم خوش به حالت و هاج و واج موند. اما راستش وقتی اینقدر نزدیک بارداری رو می بینم با همه عشقم به بچه داشتن و مادر شدن، کلی فکر و خیال می ریزه روی سرم. می گم نکنه این یه علاقه زودگذر باشه و با اولین سختی های بچه داشتن بگم که اشتباه کردم و پشیمون بشم؟ یکی دو تا از فامیل و دوستا هستن که تقریبا تازه بچه دار شدن. دردسر هاشون رو که می بینم انگار پامو یه کم عقب می کشم. خستگی هاشون، اینکه وقتی برای خودشون ندارن، اینکه همسرشون درکشون نمی کنه و کمکشون نمی کنه، اینکه باید بی خیال تفریحات خودت بشی، منو می ترسونه. احساس می کنم هنوز خودخواهم. حس می کنم نمی تونم هنوز دل بکنم از شادی های کوچکم. از کلاس رفتنم. از سفر رفتنم. می گم من که عاشق سفرم، چطور می تونم چند وقت درست و حسابی و اونطور که می خوام نرم سفر و وقتی هم می رم همش حواسم به بچه باشه که اذیت نشه؟ همه این فکرا رو که می کنم می گم نکنه مادر شدن یه حس از دور قشنگ باشه و من نتونم با دردسراش کنار بیام. از یه طرف دلم غنج می زنه واسه بچه و از طرفی قیافه خسته مادرها هراسونم می کنه. خیلی با احساساتم درگیرم. شما ها که بچه دارین چی می گین؟ سلام دوستای خوبم! ممنونم از همه احوال پرسی ها و نگرانی هاتون. می خواستم زودتر بنویسم که نشد چون جاتون خالی رفتیم سفر. ۴ روزی رفتیم رامسر و خستگی در کردیم. بعد از اون جنجال ها واقعا نیاز داشتم و خیلی وقت بود سفر نرفته بودیم. خداروشکر هوا هم یاری کرد و همش آفتاب بود و من کلی ذوق کردم از دیدن آفتاب و دریا و جنگل. چند سال پیش رفته بودم رامسر و هتل قدیم رو دیدم بودم و همیشه دلم می خواست اونجا اقامت کنیم. این بار به هوای همون جا رفتیم که گفتن هتل قدیم تعطیله ولی یه روز بعدش باز می شه واسه چند روز. ما یه شب هتل جدید موندیم و بعدش اتاقمون رو عوض کردیم و رفتیم هتل قدیم. واقعا فوق العاده است. سال ١٣١٢ ساخته شده به دستور رضا خان وقتی خواسته این شهر رو بازسازی کنه. همه چیز به همون شکل قدیمی حفظ شده. پرده ها، دستگیره ها کلید های برق، تخت ها و چراغ ها و حتی دستشویی ها. طبق معمول هم اینها هیچ تلاشی برای بازسازیش انجام ندادن که از یه بابت جای شکرش باقیه. چون معمولا بازسازی اینا به قیمت خراب شدن به جا تموم می شه ولی از طرفی هم بعضی چیزاش نیاز به تعمیر داره. مثل نرده های حیاط که سنگی هستن و چند جاشون شکسته. هتل یه نما به دریا و یه نما به جنگل داره و محوطه اش هم فوق العاده است. درست روبه روی هتل هم یه بلوار بزرگ و طولانی هست که می رسه به دریا. اسمش بلوار کازینو بوده حالا شده معلم! اینقدر حساب شده ساخته شده که وقتی به انتهاش می رسین هنوز نمای هتل قدیم رو از دور می بینین. خلاصه که اگه تونستین حتما برین که دیدنیه.اگه شد دفعه دیگه چندتا از عکساش رو می ذارم براتون. اوضاع خوبه فعلا خداروشکر. داره داروهاش رو می خوره و تا جایی که من کنترل می کنم ارتباطی با اون ها نداره. هرچند که تقریبا هر روز خیلی چیزا یادم میاد. چیزایی که خوندم و اینهمه اذیتم کرد. احساس می کنم که همیشه و یا حداقل تا مدت های طولانی یه لکه سیاه روی دلم باقی می مونه. یه غصه که شاید کمرنگ بشه اما از بین نمی ره. بازم برام دعا کنین
بعدا نوشت: توی این مدت واقعا با حرف هاتون کمکم کردین. شاید کسی نتونه تصور کنه که توی دنیای مجازی آدما بدون اینکه همدیگه رو ببینن، چقدر می تونن به هم نزدیک بشن، برای هم دل بسوزونن ، از شادی های همدیگه شاد بشن و از غصه ها غمگین!من اینو با تمام وجود حس کردم و از همتون ممنونم. چون پست هام خصوصی بود و کامنت ها هم نیاز به تائید داشت، تصمیم گرفتم اینچا چند تا چیز رو بگم. راستش من خواستم یه فرصت بدم بهش. برای اینکه اولین بار بود و شاید بعد ها و با تصمیم عجولانه ای خودم رو سرزنش می کردم اما الان حداقل پیش وجدان خودم روسفیدم. یه بخشیش هم بر می گشت به بیماریش که به نظرم برای اینکه تن بده به درمانش، باید کنارش باشم و تشویقش کنم. بازم نمی خوام میدون رو خالی کنم. ولی تمام اینها تا وقتیه که دوباره خطایی نبینم. سعی می کنم خوشبین باشم اما هوشیار. چون نمی خوام سرم کلاه بره. فقط امیدوارم قدر این گذشت رو بدونه. بعدا نوشت ٢: شمیم خانومی وبلاگت چی شده باز؟!
سلام دوستای خوب و همراه من! این روزا حرفای شما و نگرانی هاتون، یه وقت قلب حسابیه برای من. اوضاع خونه بهتره. یعنی احساس میکنم که قرص ها خیلی خوب بوده. هرچند که همیشه بعد از دعوا حالش چند روزی خیلی خوب می شه و بعد عادی می شه. حالا باید ببینم که در اثر این قرصا حالتش ادامه داره یا نه. خودش که میگه سرحال تر و پرانرژی تره. راجع به اون قضایا هم باید بگم که هنوز چیزی بهروش نیاوردم. هنوز ترجیح می دم ببینم چه واکنشی نشون می ده. الان چند روزه سراغ نت نرفته و از اس ام اس و اینا هم خبری نیست ولی من هنوز بی اعتمادم و هنوز با صدای هر زنگ و اس ام اس از جا می پرم و پر از دلشوره می شم. ولی باز دارم صبر می کنم و تحمل. تا ببیم چی میشه.شاید این صبر بهتر از یه واکنش غیر حساب شده باشه که باعث بشه روی اون بیشتر باز بشه و مسائل دیگه ای پیش بیاد. این روزا و شبا برام دعا کنین. خیلی حسرت بدترین احساس آدمیزاده. حسرت چیزای نداشته، حسرت لحظه های رفته، حسرت فرصت ها و خیلی چیزهای دیگه و این بدترین حس، چند ساله که زندگی منو تسخیر کرده. حسرت می خورم برای تموم لحظه هایی که می تونستم خودم رو نجات بدم و نکردم. لحظه هایی که می شد این رابطه رو تموم کنم و نشد. موقعی که هیچ اتفاقی نیفتاده بود و می شد دوباره از نو شروع کرد. حسرت و حسرت. می تونستم توی همون دوران نامزدی وقتی هر هفته قیافه می گرفت و به تحریک مادرش داد و فریاد می کرد که چرا عقد نمی کنیم، از زندگیم بندازمش بیرون. چیزی که خودشون قول کرده بودن و می زدن زیرش.چقدر فرصت این کارو داشتم و ازدست دادم.حسرت می خورم به تمام زندگی های خوب دور و برم و به فرصت هایی که از دستم رفتم. می تونستم بهترین زندگی رو داشته باشم اما ... چرا فکر می کردم وقتی زندگی کنیم بهتر می شه؟ شاید چون خودش گفته بود. گفته بود بریم خونمون دیگه حالش خوب می شه اما نشد و من کابوس دارم به جای زندگی. حالم از خودم و این زندگی کثافت به هم می خوره. می دونم خیلی عصبانی نوشتم.واسه اینه که حضرت آقا بعد از یه هفته قیافه گرفتن الکی، می گن من همینم که هست. من مریضم. نمی تونم شاد باشم. بعدش هم گذاشته از صبح رفته و معلوم نیست کدوم گوریه. با تموم وجودم صبح دعا کردم که خودش و خانواده اش به بدترین ها دچار بشم و امیدوارم خدایی که این ۴ سال التماس های منو نشنیده، بشنوه. وقتی اسم خدا رو آوردم، هرچی از دهنش اومد گفت. از این زندگی متنفرم. کاش راهی برای خلاصی بود. خدایا کاش یه بار به حرفم گوش می کردی و منو می بردی پیش خودت

| Design By : Night Skin |


