حرف هایی که بغض می شود
سلام دوستای خوبم! مرسی از اینکه تو این مدت به فکرم بودین. راستش قصد دارم این وبلاگ رو تعطیل کنم. به نظرم میاد بهتره حرف هام رو مستقیم به همسرم بزنم. بعد از این کشمکش چند روزه تصمیم گرفتیم چند روزی فکر کنیم و ببینیم چطور می شه زندگی رو بهتر کرد. امیدوارم نتیجه داشته باشه. با اینکه یه روزایی بهم سخت می گذره اما اینو می دونم که زندگیم رو دوست دارم و نمی خوام خرابش کنم. توی تمام این مدت تلاشم همین بوده. خراب کردن راحته اما درست کردن سخت. ترجیح می دم همه راه ها رو امتحان کنم. علاقه ای که به هم داریم و وقتی که برای این زندگی گذاشتیم ارزشش رو داره. منم تصمیم گرفتم کمتر فکر و خیال کنم. یه کم زندگی رو راحت تر بگیرم و به قول همسرم کمتر گیر بدم. شاید اینطوری خیلی چیزا بهتر بشه. برام دعا کنین. بهتون سر می زنم چون دوستای خوب من هستین. اینجا رو بعد از یه مدت کامل می بندم با همه خوبی ها و بدی هاش. از اینکه این همه وقت با حرفام خسته تون کردم منو ببخشین و حلال کنین. امیدوارم زندگی همتون شاد باشه. دلم می خواد بنویسم و بنویسم. اینقدر بنویسم که سبک بشم اما نمی شم. می دونم که نمی شم.کاش همه چی یه جور دیگه بود. کاش زندگیم یه شکل دیگه بود. وقتایی که دعوامون می شه بعدش پشیمون می شم. دلم برات می سوزه. دلم برای چشمات می سوزه که همیشه گفتم دوستشون دارم. الان تو اوج عصبانیتم . به خاطر رفتار دیروزت، به خاطر حرفایی که زدی، به خاطر اینکه انگار عمد داشتی تا همه چی تموم بشه وگرنه من که اولش گفتم می خوام صبر کنم ببینم وضعیت کار چی می شه. ولی باز دلم می سوزه. 4 سال زندگی شوخی نیست. پر از خاطره است. بد و خوب ولی نمی دونم چرا همیشه تو قهرامون خاطره های خوب یادم میاد. مسافرت هامون، وقتایی که حالت خوبه و باهم می ریم پارک و سینما و تو کلی اذیتم می کنی و می خندیم. وقتایی که قلقلکم می دی و من جیغ می زنم. کاش همه چی یه جور دیگه بود. کاش می فهمیدی ذهنیتم به تو منفی نیست و فقط نگرانم. نگران زندگیمون، نگران تو. نگران فکرایی که تو سرت می مونه و باهاشونن کلنجار می ری. حواست هست وقتی سرت گرمه اینقدر فکر نمی کنی؟ کاش می فهمیدی دشمنت نیستم. کاش می دونستی دوستت داشتم که تا حالا وایسادم. کاش می دونستی وقتی هم قهریم نگرانتم که سرفه می کنی، نگرانتم که سیگار می کشی، نگرانتم که تنهایی. کاش همه چی یه جور دیگه بود. کاش همون موقع توی نامزدی از زندگیت رفته بودم بیرون. شاید راحت تر بودی. شاید راست می گی و من پر توقعم. شاید اگه توقع هام نبود راحت تر بودی. کاش می دونستی هیچ کس مثل من خیرت رو نمی خواد، هیچ کس مثل من دلش نمی خواد بهترین ها مال تو باشه، هیچ کس مثل من از موفقیت هات ذوق نمی کنه. هیچ کس مثل من دوستت نداره. می ترسم. می خوام اینو بهت بگم اما توی دادات گم می شه. می ترسم از تنهایی، می ترسم از دعوا، می ترسم از بی مهری،می ترسم بعدها بدون تو عکسامونو ببینم، می ترسم از دادگاه. دیروز که اومدی گفتم هر آن میای و می گی ببخشید عصبانی شدم اما تو به جاش با حرفات دلمو شکوندی و من حتی جرات گریه نداشتم. می دونم این روزا دیگه تحملت تموم شده. می دونم که دوست داری دیگه تنها باشی و کسی نباشه بهت غر بزنه و از دیر بلند شدن ها و سرکار نرفتنت ناراحت بشه، می دونم داری فکر می کنی می خوای آزاد بشی ، اما اینو بدون که دلم برات تنگ می شه. خودمم می دونم. چون وقتی یه شبایی خونه مامانم می موندم و تو نبودی ، دلم برات تنگ می شد. یادم می افتاد که باید با موهات بازی کنم تا بخوابی. یادم می افتاد باید الان پاتو بذاری بالا که ورم نکنه. یادم می افتاد الان باید یه کم بغلم می کردی تا بگم شب بخیر و بخوابم.اما اون موقع می دونستم که فردا می بینمت. حالا می دونم وقتی برم دیگه همه چی تمومه.
خیلی آرزوها واسه زندگیمون داشتم. دلم می خواست شاد باشیم، با هم باشیم. دوست داشتم زندگیمونو آروم آروم بسازیم و لذت ببریم، دلم می خواست پز زندگیمون رو به همه بدیم. دلم می خواست باردار بشم و با هم بشینیم راجع به بچه مون حرف بزنیم، اسم انتخاب کنیم، تومواظبم باشی و من دلم غنج بزنه از این مواظبت تو، دوست داشتم بریم دکتر با هم صدای قلبشو بشنویم و من گریه کنم. مثل الان که گریه می کنم ولی الان از شوق نیست. دوست داشتم بشینیم و با هم ساعت ها براش نقشه بریزیم. مثل خیلی از پدر و مادرهایی که دیده بودم و همیشه آرزو کرده بودم مثل اونا بشیم. اما نشد. نشد وحسرتش به دلم موند. دلم می خواست اینارو بگم. دلم می خواست بدونی اما حرفام تو عصبانیتت جایی نداشت. گفتم بنویسم. شاید یه روزی اینجا رو پیدا کردی و خوندی. اینو بدون همیشه دوستت داشتم حتی وقتایی که عصبانی بودم، بدون همه جا تعریفت رو کردم. گفتم تو مهربونی، تو حواست به من هست، درکم می کنی، چیزی بخوام نه نمی گی، مهمون میاد کمکم می کنی، خوش سفری، با خانواده ام خوبی، مهمون دوست داری، برای فکرام ارزش قائلی، حواست هست که آرایش کردم و ابرو برداشتم. بدون همیشه دنبال یه راهی گشتم حالت خوب بشه. هرچی دیدم که خوب بود یاد تو افتادم، یه لباس خوب، یه کفش قشنگ، یه آهنگ خوب. بدون عاشق وقتایی بودم که مثل بچه ها خودتو لوس می کردی. وقتایی که می گفتی ... جونم، وقتایی که دستت رو می نداختی دور گردنم و عکس می گرفتیم، بدون همه اینا یادم بود و هیچ ندید نگرفتمشون. اونطور که تو می گفتی. باورم نمی شه همه چی می خواد تموم بشه. همش فکر می کنم شاید یه راهی باشه اما انگار دیگه نیست. باید همه خاطره هامونو بذاریم تو صندوقچه، برنامه هامونو فراموش کنیم، جاهایی که می خواستیم بریم و عوضش یاد بگیریم از هم بد بگیم تا دلمون واسه هم تنگ نشه. باورم نمی شه.. کاش همه چی یه جور دیگه بود.... دلم می خواست محو می شدم، بخار می شدم به آسمون می رفتم. شاید ابر می شدم و اون وقت توی یه دیار دیگه می باریدم. شاید سرنوشت بهتری در انتظارم بود. روزای سختی رو می گذرونم. خیلی سخت. پنجشنبه شب همسرم که دیگه ننگم میاد با این عنوان خطابش کنم، اومد خونه. خواهرم پیشم بود و می خواست بره که نذاشت. صبح خواهرم رفت و من ظهر توی یه فرصتی موبایلش رو چک کردم و دیدم که دوباره به همون دختره زنگ زده. یک ساعتی تحمل کردم و دیدم دیگه نمی تونم بی خیال بشم. موبایلش رو نشون دادم و گفتم این شماره کیه؟ گفت به تو چه. منم گفتم می دونم مال کیه برای چی بهش دوباره زنگ زدی؟ گفت دلم خواست تو برای چی تو موبایل منو نگاه می کنی. خصوصیه. منم گفتم آدمی مثل تو که نمی تونه زندگیش رو حفظ کنه باید کنترل بشه. بعدش گفتم اون کسی که با یه مرد زن دار حرف می زنه و باهاش می ره بیرون، دختر درستی نیست. وضعش خرابه. اونم گفت که می خواستم با یکی حرف بزنم عصبانی بودم. گفتم حتما باید با این عوضی حرف می زدی؟ گفتم شنیدی می خوام جدا شم خیالت راحت شد و رفتی سراغش؟ بعد از ظهر اومد و گفت که باور کن من نمی خواستم خیانت کنم فقط عصبانی بودم و یه کاری کردم. بعدشم پشیمون شدم. بعدشم گفت هرکاری دوست داری انجام بده فقطط کسی تو روندش نفهمه. شب من واسه خودم آهنگ گذاشته بودم و به حال خودم و روزایی که با این آدم هدر دادم گریه می کردم. صدامو شنید و اومد گفت غلط کردم، هرچی تو بگی همونه. می رم سرکار. من نمی خواستم به اون زنگ بزنم و اینا. کلا به گریه حساسه و منم اینو می دونستم. گفتم نمی خوام تحت تاثیر گریه من کار بکنی. من به حال خودم گریه می کردم. نمی خوام بعدا دوباره پشیمون بشی اما اگه من حرفی می زنم واسه زندگی خودمونه. خلاصه گفت بعدا حرف می زنیم و دو سه روزی گذشت. سرو سنگین بودیم ولی حرف می زدیم. تا اینکه امروز ظهر اومد گفت فکراتو کردی، حرف بزنیم؟ منم گفتم آره با این توجیه هایی که تو میاری که فعلا اوضاع کارت خرابه من ترجیح می دم همه جی رو بسپریم به زمان ببینیم چی می شه. گفت پس جدایی چی؟ گفتم تصمیم ۀسونی نیست و من همیشه سعی می کنم اول راه های دیگه رو ببینم. ولی انگار اون منتظر بهانه بود. شروع کرد به اینکه تو نگاهت به من منفیه. همش فکر آینده ای بی خودی. من دیگه نمی دونم چی کار کنم. منم فتم من فقط انتظار دارم تو به عنوان مرد خانواده مسئولیتش رو بپذیری. بعد از چند دقیقه گفت که به هرحال اگه تصمیمی داری انجام بده که منظورش طلاق بود. منم دیدم که این واقعا دنبال همینه. انگار منتظر بود من عنوانش کنم. بهش گفتم من که گفتم تحت تاثیر گریه من تصمیم نگیر. حالا این حرفو می زنی. اونم شروع کرد که تو مثل مادرم می مونی. همش یه چیزو تکرار می کنی که اعصاب منو خرد کنه و من نمی تونم تو خونه بمونم. منم گفتم من اگه یه روز بفهمم شبیه مادر تو شدم خودم رو می کشم. کسی که یه همچین بچه ای رو تربیت کرده که 4 ساله داره منو عذاب می ده و زندگیم رو تباه کرده. روزی هزار بار نفرینشون می کنم. اونم شروع کرد به داد زدن و فحش دادن که بکن به جهنم. من واسه اونا هیچ ارزشی قائل نیستم. اصلا دیگه نمی خوام باهات زندگی کنم. دیگهواسم مهم نیست و اینا. همینطور داد می زد و وسیله جمع می کرد. بعدشم گفت که اگه پدر و مادرت بیان اینجا و ور ور بکنن(دقیقا همینو گفت) قلم پاشونو می شکونم. منم گفتم تقصیر خودت نیست حال و هوای مجردی بدجوری زده به سرت. فقط منتظری بری سراغ اون عوضیا.اونم گفت آره راست می گی و خلاصه رفت بیرون. یه ساعت نشد که برگشت. من احمق فکر کردم پشیمون شده. یه کم تو اتاق دراز کشید و بعد اومد و گفت فردا صبح بریم این پولو از بانک دربیاریم وبگیرش( من تو دعوا بهش گفتم نصف پولی که تو بانکه مال منه و زحمتای من. باید بدیش) بعدشم گفت اگه می خوای بغ کنی برو خونه مامانت. کسی که از این خونه می ری تویی. بعدشم شورع کرد به ور زدن که هیچ کس بهت یاد نداده زن باشی. و از این چیزا. منم سکوت کردم و از اتاق بیرون نیومدم. حالا داشت دست پخت منو کوفت می کرد... بعدشم دوستش زنگ زدو انگار ازش پرسید خونه ای اینم گفت آره متاسفانه. نمی دونم اون چی گفت که این گفت نه شستمش رو طنابه! فهمیدم که اون پرش کرده. حالا نشستم تو اتاق. 4 ساعت اینقدر آهنگ گذاشته که مخم داره می ترکه. دیگه همه چیز تمومه. می خواست آخر هفته بره شهرشون واسه چهلم مادربزرگش. من می خواستم برم خونه مامانم. حالا فکر می کنم که اگه فردا پولو بده منم بعد از ظهر برم و دیگه نیام و اقدام کنم واسه طلاق. خیلی جالبه که وقتی به یه مرد می گی وظایفت رو انجام بده، تا ظهر نخواب و علاف نباش. دنبال کارات باش، جوابش این می شه . دلم خیلی گرفته فقط دعا می کنم خدا بهم توان بده تا این روزا رو بگذرونم. حقم رو بگیرم و یه زندگی تازه شروع کنم. هرچند که خیلی می ترسم. خیلی. احساس می کنم همه چیز نابود شده. عمرم . جوونیم و توانم رو واسه کسی گذاشتم که قدر هیچ چی رو نمی دونه. همش فکر می کنم این یه کابوس وحشتناکه و بالاخره بیدار می شم اما می دونم این عین واقعیتیه. تاوان اشتباهم. تاوان انتخاب مزخرفم. کاش می مردم... سلام به دوستای خوبم! اومدم بهتون بگم که با همسرم صحبت کردم. اولِ همین هفته بود. طبق معمول توی خونه مونده بود و یکی دو تا کاری هم قرار بود انجام بده، قصد نداشت بره سراغشون. بعد از ظهر دیگه داشتم از عصبانیت می ترکیدم. اینقدر حرفام رو با خودم تکرار کردم دیگه خسته شدم. تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم. رفتم و بهش گفتم که تا کی قراره به این وضع ادامه بدی؟ جالبه که می گفت کدوم وضع؟! منم گفتم همین که اینطور توی خونه ای، یه روز فقط می ی سر کار، تا ظهر می خوابی. گفت چی کار کنم؟ گفتم خب یه کاری بکن برو سراغ کار دوم. گفت تو که می دونی اوضاع کار چه طوریه (گفته بودم که ما همکاریم). منم گفتم بله می دونم ولی تو که به کسی نسپردی. ازش پرسیدم واقعا خودت خسته نمی شی از این وضعیت، از اینکه اینطور بیکاری؟ خیلی جالبه، گفت نه! گفت ولی مثل اینکه تو اذیت می شی. گفتم بله، من خسته شدم که تو هر روز خونه ای، 4 ساله اینطوری هستی به جز چند ماه تو سال گذشته که دو تا کار داشتی. همش ظهر بلند می شی بعد از اینور می ری اونور، لم می دی تلویزیون می بینی، آهنگ گوش می دی، دراز می کشی. گفتم حداقل قبلا حقوقت خوب بود اما الان اونم کم شده. ما اگر بخوایم خونه بخریم باید قسط بدیم و اگرم بخوایم جای دیگه بریم باید به فکر جمع کردن پول باشیم تا پولمون بیشتر بشه واسه خرید خونه. خلاصه این حرفا ادامه پیدا کرد و بعدشم حضرت والا اخم کردن و الانم چند روزه با من قهر هستن که چرا اصلا تو به من این حرفا رو می زنی. یه چیز خیلی جالب گفت. گفت تو خودت چرا نمی ری سرکار، اگه از دیدن من اینطوری ناراحتی، برو سرکار که نبینی! فکر کنین! منم گفتم که مثل پارسال و چن سال قبل هر روز برم از ساعت 6 و نیم تا 5 بعد از ظهر کار کنم که تو با خیال راحت بخوابی توی خونه؟ این کار نمی کنم. اصلا چه کاریه! قصد داشتم وقتی حرف می زنم بهش بگم که می خوام بهش مهلت بدم واسه درست کردن رویه زندیگش اما گفتم اینطوری خیلی شور می شه. حالا یه تصمیم مهم گرفتم. می خوام ببینم با این حرفا تغییری می کنه، رویه اش رو عوض می کنه، می ره دنبال یه کار و از بیعاری دست بر می داره یا نه. اگه تا دو ماه آینده این اتفاق نیفتاد، اقدام می کنم واسه جدایی. چون دیگه نمی تونم تحملش کنم. نمی تونم هر روز بشینم و حرص بخورم. 4 ساله دارم سر یه سری چیزا خودم رو عذاب می دم و این آدم قصد درست شدن نداره. اصلا دوست نداره تن به کار بده. نزدیک 30 کیلیو اضافه وزن داره اما اصلا خودش رو تکون نمی ده وقتی اینهمه بیکاره بره ورزش. دوست داره این مدل زندگی رو. ولی من نمی تونم.من از تنبلی حالم به هم می خوره. از زیاد خوابیدن بیزارم. از تو رختخواب موندن متنفرم. تازه وقتی راه حل آقا اینه که من برم سرکار که نبینمش ، خب جدا می شم می رم سر کار و خودم استفاده می کنم. چرا جونم رو توی خونه یه همچین آدمی بذارم. حالا باید ببینم چی می شه. یه وقتی از فکر جدایی تن می لرزید. حالا همش دارم فکر می کنم وقتی جدا شدم چطور زندگی کنم. بدجوری از چشمم افتاده. خودش چند وقت پیش می گفت احساس می کنم مثل سابق دوستم نداری. راست می گفت. خیلی وقتهاینطوریم. من تمام تلاشم رو کردم. مشاور بردم ولی این آدم نمی خواد عوض بشه و منم نمی تونم خودم رو راضی کنم و بی خیال باش چون می بینم عملا اینطوری هیچ آینده ای نیست. از آدمایی که به خاطر تنبلیشون بهانه میارن که اوضاع کار و مملکت خوب نیست بیزارم. برام دعا کنین. خیلی طولانی شد و مثل همیشه ببخشید!
بعدا نوشت: دوره و زمونه برعکس شده. حضرت والا دیروز ظهر بعد از ۴ روز از خونه رفتن بیرون و سرکار. دو سه ساعت بعد اس ام اس داد که من شب نمیام خونه و می رم هتل چون می خوام تنها باشم و تو یه محیط آروم! به منم گفتن اگه می خوام برم خونه مامانم. منم رفتم. امروز بعد از کلاس یوگا اومدم خونه می بینم هنوز نیومده. چند دقیقه بعد اس ام اس زده که امشب هم نمیام. من نمی دونم اینکه می خواد تنها باشه چرا منو بدبخت کرده. کاش خدا یه راهی جلوی پام می ذاشت...
بعدا نوشت ٢: دیروز بعد از اینکه با عصبانیت اینجا نوشتم، زنگ زدم بهش که یعنی چی نمیای خونه. گفت که می خواستم تنها باشم و توی یه محیط آروم استراحت کنم و فردا میام و اینا. منم گفتم یعنی این حرفی که من زدم یه همچین واکنشی داشت؟گفت به مذاق من خوش نیومد و اصلا تو چرا یه دفعه قاطی کردی. چه مشکلی با خونه موندن من داری.. من برم بیرون تو خونه باشی خوبه پس!! منم گفتم من مدت هاست از این قضیه ناراحتم تو از اول همینطوری بودی دیدم نمی خوای تغییری بدی ، گفتم. خلاصه جرو بحث و آخرشم گفت که از دستت خسته شدم. از این زندگی به این شکل خسته شدم. گفتی برو مشاور رفتم و قرص می خورم ولی تو همش بهانه میاری(توجه کنید! اینکه می گم برو کار کن علاف نباش و کیلو کیلو وزن اضافه نکن ، بهانه گیریه!) منم بهش گفتم که نمی خواستم بگم اما اگه نخوای رویه ات رو عوض کنی می رم و ازت جدا می شم چون نمی تونم دیگه تحمل کنم. تا حالا هیچ وقت حرف جدایی رو نزده بودم. تمام تلاشم رو کردم که بشه درستش کرد. حضرت والا برگشتن و گفتن هرکاری دوست داری و راحتی بکن و گوشی رو روی من قطع کرد. خدایا من چرا همیشه به این مردک بدهکارم.... سلام به دوستای خوبم! این روزا سرم شلوغه. البته کار من تقریبا یه حالت نیمه وقت داره اما الان خیلی کار دارم و زیاد می رم این ور و اون ور. مهمون هم داشتم این چند روز و دارم. همسرم بالاخره رفت و قرارداد بست با همون کار قبلی البته خیلی راضی نبود اما چاره ای هم نیست. حقوقشون کمتر شده اما چون کار دست خودشه هفته ای دو روز برای اونجا وقت می ذاره و می تونه بره دنبال یه کار دیگه اما نمی ره. الان به جز یک روز ککه می ره بیرون بقیه روزا خونه است و من دارم دیوونه می شم. تا ١١ - ١٢ ظهر خوابه بعدشم ول ول می چرخه.مگر اینکه باهم بریم بیرون. جرات هم ندارم بهش بگم برو دنبال کار. تو سالای قبل هر بار این حرف پیش کشیدم دعوای اساسی راه انداخته. در واقع از اول ازدواجمون همین بساط بوده. حالا قبلا حقوقش از این کار خوب بود و نکرانی نبود اما الان حقوقش طوریه که شاید کم هم بیاریم و این آقا عین خیالش نیست. در واقعدلش به پس اندازمون توی بانک خوشه که این چند سال و با فکر من جمع شده بود و تصمیم داشتیم امسال خونه بخریم که هرچی از قبل از عید گشتیم دیدیم با پول ما خونه مناسب نیست. من خیلی تلاش کردم خونه بخریم تا این پس انداز تموم بشه و این گند نزنه توش اما نشد. آقا حاضر نیست هرجایی بشینه و حتما باید همه چیز خوب باشه. منم نمی تونم اصرار کنم چون اون وقت می خواد هر روز به جونم غر بزنه که اینجا این جوریه، شلوغه، سر و صدا داره،آۀوده است و اینا. وگرنه من حاضر بودم جاهای معمولی هم بریم اما بخریم. حالا باید دوباره فکر اسباب کشی باشیم چون اینجا خیلی گرونهو با این وضع نمی تونیم اینطوری اجاره بدیم. اگر دو سال پیش به حرف من گوش کرده بود و تنبلی رو کنار گذاشته بود و کار می کرد، الان پولمون بیشتر واسه خونه. من که هرچی حقوق داشتم خرج خونه می کردم. از موندنش تی خونه عصبی می شم. خودتون رو بذارین جای من. اگه مرداتون مش خونه باشن چه حالی می شین؟خوابیدن هاش بیشتر دااغونم می کنه. پریروز از سر کار اومدم و خیلی خسته بودم. ١٢ نشده خوابیدم و ساعت سه و نیم بیدار شدم دیدم آقا نشسته داره فیلم می بینه. اینقدر عصبی شدم که تا ۵ صبح نخوابیدم. حالا منتظرم یه چند روزی بگذره و بشینم باهاش حسابی صحبت کنم و بگم این وضع رو دوست ندارم. بدیش اینه که هر بار این حرف پیش می اومد می گفت که من به تو چی کار دارم؟تو چه مشکلی با خونه موندن من داری؟ بدشانسی دکتر مون هم رفته خارج و یک ماه دیگه میاد وگرنه باهاش مشورت می کردم. ببخشید خیلی سرتون رو درد آوردم. مرسی که حرفای منو می خونید! * بعدا نوشت: شمیم خانومی اگه هنوز میای به دنیا وبلاگی یه خبری از خودت بده. نگرانتم خیلی! سلام دوستای خوبم!سال نوی همتون مبارک! امیدوارم یه سال خوب برای همه در پیش باشه. ببخشید این همه تاخیر داشتم. چند روز قبل از عید یه عالمه نوشتم که بذارم تو وبلاگ اما وسطش همسرم اومد و نشد. بعد هم که تعطیلات شروع شد و ما کاملا غیر قابل پیش بینی رفتیم مسافرت. اونم تمام عید. ماجرا این بود که دوتا از دوستا و همکارامون که اونا هم زن و شوهرن تصمیم گرفتن برن سفر و چندتا از استان ها و شهرها رو تا آخر عید ببینن. سه چهار روز قبل از عید بود که به ما هم پیشنهاد دادن باهاشون بریم. راستش من خیلی راضی نبودم چون باهاشون دوستی کاری داشتیم بیشتر و خیلی صمیمی نبودیم. اونم واسه دو هفته سفر. می ترسیدم خیلی خوش نگذره و مشکلاتی پیش بیاد. از طرفی مامانم اینا هم عید خونه بودن و دلم می سوخت تنها باشن و حوصله شون سر بره. اما دیدم همسرم خیلی وق داره و ممکنه این سفر براش خوب باشه. واسه همین قبول کردم. هرچند که از دلشوره داشتم می مردم. خلاصه ما ٢٩ اسفند یعنی روز سال تحویل راهی شدیم. اول رفتیم همدان و شب هم رفتیم سوئیتی که به خاله همسر دوستمون داده بودن. سال تحویل هم پیش اونا بودیم و فرداش رفتیم غارعلیصدر و اینا. بعدش هم راهی ملایر شدیم و از اونجا به بروجرد، خرم آباد، پل دختر، دزفول، شوش، اهواز، خرمشهر، آبادان، گچساران، یاسوج و اصفهان رفتیم و روز ١٢ فروردین رسیدیم تهران. جاتون خالی بود خیلی. خوش گذشت. هرچند یه کم سخت بود چون مادر و پدر همسر دوستمون هم جنوب بودن و این خانوم واسه خودش برنامه ریزی کرده بود اونا رو ببینه و عملا بی خیال شده بود که ما همسفریم و شاید زیاد راحت نباشیم. ولی خوب سعی کردیم خوش بگذرونیم. کلی جاهای تازه دیدیم. این تاخیر هم واسه همین بود. تا حالا درگیر جمع و جور کردن وسایل سفر بودم. همسرم هم حالش بهتره. کلا سفر رو خیلی دوست داره. قبل از عید همسرم رفت دکتر و دوباره قرص هاش رو شروع کرد. دکتر گفته که شاید باید تا یک سال این داروها رو ادامه بده. کلی باهاش حرف زده بود و بعد هم گفته بود به خانومت بگو به من زنگ بزنه . چئون کاری پیش اومد و من نرفته بودم. حس کردم خودشم اینطوری بیشتر دوست داره. وقتی زنگ زدم بهم گفت که ازش تست گرفته و خیلی افسرده است. باید درمان کنه و منم کمکش کنم. گفت یه وقتایی بهش اجازه بدم تنها باشه . چون این تنهایی رو خیلی دوست داره و بهش کمک می کنه. منم بهش گفتم که خیلی خسته ام و احساس بدی دارم از تکرار این قضایا. یه کم دلداریم داد. اما وقتی دیروز رفته بودم داروهای همسرم رو بگیرم، خودم هم رفتم و باهاش صحبت کردم. همه چیزایی رو که اینجا براتون نوشتم، بهش گفتم. گفتم خسته شدم و احساس می کنم زندگیم شکست خورده. اما اون خیلی امیدوارم بود. گفت همسرت خیلی دوستت داره و فقط امید زندگیش تویی. گفت شما می تونین زندگی خیلی خوبی داشته باشین . مطمئن باش که این آدم خوبی های زیادی داره و وقتی حالش خوب بشه خیلی چیزا رو جبران می کنه. منم سعی می کنم به حرفش عمل کنم. برام دعا کنین.البته هنوز مشکل کاری پا برجاست. همسرم کلا دلش می خواد هیچ کس بهش نگه بالای چشمت ابرو و به شدت هم تنبله. دوست داره همش بخوابه و استراحت کنه. کار دومش که تموم شد و الان فقط یه کار داره و عملا ازش در می ره و فقط یه روز می ره سر کار. اونم با هزار ادا. واقعا تحمل اینکه مرد همش توی خونه باشه سخته. همش داره بهونه میاره که می خوام از این کار بیام بیرون. اصلا به فکر نیست که توی این شرایط اقتصادی باید چی کار کنیم. خیلی دلشوره دارم و عصبی هستم. همش دعا می کنم یه کاری زود جور شه و بره و خونه نمونه. همش می ره وی تخت دراز می کشه و یا لم می ده تلویزیون می بینه. من هم اصلا این مدل زندگی رو دوست ندارم. امیدوارم این سال جدید خدا یاد من هم بیفته و بالاخره ببینه ۴ ساله دارم عذاب می شکم و یه فکری به حالم بکنه. چون هر چی می گذره توان برای سر و کله زدن با این مسائل کمتر می شه. سرتون رو خیلی درد آوردم. بازم برام دعا کنین دلم می خواست این دفعه که میام و می نویسم، از چیزای خوب بگم اما نشد. متاسفم که این وبلاگ تبدیل شده به ماتمکده اما باور کنین چاره ای ندارم. زندگی من خوب نیست که بیام و از شادی های ریز و درشتم بنویسم. زندگی من خلاصه شده توی دلشوره. همسرم دوباره یه مدته که حالت های قبلیش برگشته البته می دونم خیلی هاش به مشکلات کاریش بر می گرده اما این رفتارها و حالت هایی که داره وقتی هم که مشکل کاری نداشت بود. به نظم دکتر زود قرص هاش رو قطع کرد. همون روزا که شاد و خندان بود مثل روز برام روشن بود که این دوره خیلی زود تموم می شه و دوباره بر می گردم خونه اول. 4 ساله که این حالت ها رو می شناسم. 4 ساله که می بینم یه هفته، دو هفته ، یه ماه یا دو ماه خوبه و دوباره گوشه گیر و بد قلق می شه. دوباره از بیرون رفتن عصبی می شه. همش می خواد بخوابه و از خونه بیرون نره. دیگه طاقتی برام باقی نمونده. احساس می کنم یه شکست خورده بزرگم. کسی که همه زندگی و آرزوهاش رو باخته به یه انتخاب اشتباه. 4 سال از زندگیم می گذره اما هیچ آینده روشنی جلوی چشمم نیست. نمی تونم هیچ تصمیمی برای این کابوس که اسمش زندگیه بگیرم. چون معلوم نیست حضرت والا فردا صبح از چه دنده ای بلند می شن. 4 سال از زندگیم می گذره و هیچی ندارم. نه اطمینانی ، نه آرامشی ، نه دلخوشی. 29 سالمه ولی حتی نمی تونم به بچه داشتن فکر کنم. چون همه زندگی من روهواست. کم آوردم. خیلی وقته کم آوردم. روزی هزار بار فکر می کنم خودمو خلاص کنم. هزار تا نقشه می کشم برای خودکشی اما بازم از خدا می ترسم. خدایی که نمی دونم این 4 سال کجای زندگی منه. منی که همیشه شکرگذارش بودم. به کوچکترین نعمتش. من که همیشه به یادش بودم. ولی 4 ساله هرچی صداش می کنم و گریه می کنم، جوابمو نمی ده. قبول دارم که اشتباه خودم بود.قبول دارم که نباید انتخابش می کردم. قبول دارم که توی هزار تا فرصت اون دوره مسخره نامزدی، باید تمومش می کردم. اما این انصافه که اینطور نادیده ام می گیره و کمکم نمی کنه؟ این عدله؟ کجا باید کمکم کنه؟ خیلی داغونم. شب عیدی هر روز کارم گریه کردنه. البته یادم نمیاد توی این 4 سال غیر از این بوده باشه. هیچ عیدی بهم خوش نگذشته. هیچ جشن و شادی نبوده که قبل یا بعدش بهم زهر نشده باشه. با غرغر هاش، با انرژی منفیش، با عصبانیت هاش، با بی اعتنایی و اخم و قیافه هاش، با تحقیر هاش.... فقط موندم چطور این همه مدت تحملش کنم. کارش که کم شده و شاید فقط توی این هفته یه روز بره بیرون و بعد دیگه بیکاره تا بعد از عید. بعد از عید هم که معلوم نیست اوضاع کاریش چطور می شه.شاید یه مدت بیکار باشه. بس که مته به خشخاش می ذاره و نمی خواد کسی بگه بالای چشمت ابروئه. من 3 سال توی بدترین محیط و زیر بدترین فشارها کارکردم ولی بیرون نیومدم چون نمی خواستم از لحاظ مالی زندگیمون دچار مشکل بشه. تا بیرونمون کردن و حالا این آقا از سر شکم سیری می خواد بیاد بیرون. حتما هم می خواد بشینه خونه و کم کم پس اندازهامون رو خرج کنه و تا لنگ ظهر بخوابه و بعدشم لم بده جلوی تلویزیون. به این چیزا که فکر می کنم دیوونه می شم. تورو خدا دعام کنین. دعا کنین نجات پیدا کنم. فقط نجات.... بعد از چند روزی غیبت، سلام! راستش گاهی فکر می کنم چرا باید اینجا بنویسم. محض درد و دل کردنه یا اینکه یه وقت گذرونی؟ برای همین گاهی کرخت می شم واسه نوشتن. این روزا خیلی فکرم مشغوله. اوضاع کاری من و همسرم حسابی به هم ریخته. گفته بودم که همکاریم. البته یه جا کار نمی کنیم اما شغلمون یکیه و حالا هر دوش بد شده. من که الان یه مدت به حالت نیمه وقت کار می کنم. در آمد همسمرم خوب بود و دو جا کار می کرد. الان هر دو جا روی هواست. یکیشون که می خوان با یه گروه دیگه کار کنن و دیگه نمی خوان از اینا استفاده کنن. جای اصلی و اولی هم کار می کرد یه مشکلاتی پیش اومده که خب کار کردن رو اونجا سخت کرده. بهش حق می دم نخواد دیگه باهاشون کار کنه اما خیلی دلشوره دارم. توی دو سال و نیم گذشته ما در آمد خوبی داشتیم و تونستیم حسابی پس انداز کنیم و گاهی هم ولخرجی کنیم. نگرانی نداشتیم اما معلوم نیست بعد از عید چی می شه. شاید تا یه مدت همسمر بیکار بشه و این خیلی منواذیت می کنه. قبلا هم نوشته بودم اصلا نمی تونم تحمل کنم چند روز پشت سر هم بمونه خونه. قبلا هم این مشکل رو داشتیم. وقتی کار دوم رو پیدا نکرده بود توی هفته چند روز خونه بود و این منو خیلی عصبی می کرد. به خصوص که اون موقع من هر روز می رفتم سر کار و یه شیفت کامل کار می کردم و یه روزایی اون تا ١٢ خواب بود. خیلی با هم سر این قضیه مشکل داشتیم. اما حالا واقعا نمی دونم اگه مدتی بیکار بشه چی کار کنم. می ترسم شروع کنه و از روی پس اندازمون برداره و این خیلی بده. البته خودم از یه جایی پیشنهاد دارم واسه ثابت شدن ما فعلا نمی خوام قبول کنم. چون اون وقت دلش قرص می شه و راحت می شینه توی خونه. چیزی که من متنفرم. نمی خوام روزایی متکرار بشه که من توی زمستون ساعت ۶ و نیم صبح توی تاریکی می رفتم سر کار و از ترس می مرمدم و اون وقت آقا تا ١٢ خواب بود و بعدشم جلوی تلویزیون لم می دادن. می خوام به فکر باشه که مسئولیت این زندگی با اونه. ولی واقعا نگرانم. من اصلا آدم ولخرجی نیستم و گاهی که همسمر ولخرجی می کرد بهش تذکر می دادم. برای همین مشکلی ندارم که یه مدت آدم کمتر خرج کنه اما اینکه از پس اندازمون کم بشه و شاید تا مدت ها نتونیم موقعیت این چند وقت رو داشته باشیم، عذابم می ده. برام دعا کنین یه کار خوب به همسمر پیشنهاد بشه و خیالمون شب عیدی راحت بشه. انگار توی دلم رخت می شورن. پ.ن ١: چرا بعضی دوستا به من سر نمی زنن؟ وبلاگم یا حرفام خسته کننده است؟ منم از روزنه هام می نویسم اینجا مثل خیلی ها. ولی نمی دونم چرا بعضی ها اینقدر کم لطفن و با اینکه من همیشه بهشون سر می زنم اونا نمیان اینجا. پ.ن ٢: شمیم خانومی منتظر خبر جدید ازت هستم. نگرانتم....
| Design By : Night Skin |


